از کتاب جنگ و صلح اثر لئو تولستوی
بدون شک رنج دوری از معشوق رو هرگز تجربه نکرده بود...!
بدون شک رنج دوری از معشوق رو هرگز تجربه نکرده بود...!
چون گناه، شيرين است؛ همه به آن بد میگويند اما همگی آدمها
در آن زندگی میكنند. منتها ديگران در خفا انجامش میدهند و من
در عيان. و اين است كه ديگرِ گناهكاران به خاطر سادگیام
بر من بتازند .
همیشه،روزهایی هست که انسان در آن
کسانی را که دوست می داشته است
بیگانه می یابد...
دوست داشتن را در چشمى بجوى
که حتى وقتى بسته است
روياى تو را ببيند !
شور ما نیست به این سلسله چندان محتاج
آن که برای ابلهان مینویسد
همواره مخاطبِ بسیار مییابد!
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت
در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مِی بوسه زد
ساقی اندیشه ام , پیمانه بوی گل گرفت
عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان
ساقی و ساغر، مِی و میخانه بوی گل گرفت
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
همچو خیال گشته ام
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم؟!